من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ، من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
رویاهایم را با حقیقت زندگی گره نمی زنم ، انتظار
آبی ترین روزها را می کشم . نباید شکست خورده و
مغلوب ، با بغضی در گلو از پشت غروب آفتاب را
نظاره گر باشم. نباید در حسرت شهد شیرین زندگی،
ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کنم و بی آرزو خواب
فرداها را ببینم. اگر چه روبرویم دریچه ای هست که
حتی کلیدش را سهم من ندانسته اند،
اما در برابر طوفان حوادث فقط می توانم بر شانه های
خسته خود تکیه کنم تا زمین صدای شکستنم را نشنود.
برای رهایی پر پروازی ندارم، اما احساس من زیر
گوشم آهسته می گوید:
فردا همان رویایی است که دیروز به یادش بودی.
آسمان بيدار است
وزمين خفته به آغوش زمان
چرخها ميچرخند
روزها مي آيند از پس شبهاي بلند
چه کسي ميداند
که چه تقديري از آيينه ها مي آيد
من گمان مي دارم که خداوند رحيم
از پي هر تصوير
که تجلي گر اصرار الهي ست
پيامي دارد
من وتو مي دانيم کز پي هر تقدير
حکمتي مي آيد
که نگاهي دارد به تکرار زمان
و چراغي دارد به آينده اي روشن
که خطاها نکنيم
من وفرسايش دل
تو وتصميم و مکان
ما وتقدير و زمان ...
از آینه
پاک کن غبار غم هایم را
مرا زیباتر کن
زیباتر از هر آفریده ای
از هر پری دریایی
تا در راه او هنگام گذار
نگاهش را به امانت بردارم
تا شاید
نگاهش
مرا غرق کند در دوست داشتن
شاپرک ها
تو را گم کرده ام امروز...
و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند
و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمی دانی چه غمگینند؟
چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو
نمی دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام
بی تاب و دلگیرم....
کجا ماندی که بی تو هزاران بار در هر لحظه
می میرم
با نگاهی به دوردستها دنبال ریشه ای زخمی می گردم و دارویی برای درد اکنونم.دردی که مرا به سکوتی دوباره وا می دارد.
درد من درد عاشق شدن نیست، درد جدایی نیست، درد شکستن دل نیست.
درد من گذر زمانی است که به سرعت چشم بر هم زدنی مرا به ایستگاه اکنون رساند.درد من حقیقتی است که گفتنش آنقدر ها هم تلخ نبود.ولی از روی محبت بی صدا سکوت کرده بود.درد من صداقتی است که فدای مصلحت شد و مصلحتی است که تسلیم اجبار شد.
اکنون که شیشه های پنجره غبار آلود است بگذار باران بیاید
باران بیاید و شیشه ها را پاک کند.......
منتظرم باشید
اکنون که نمی توانم با عشق زندگی بسازم
می ایستم و زندگی می کنم تا عشق بسازم
آموخته ام در پیچ پیچ جاده زندگی توقف جایز نیست
و یاد گرفته ام
که می توانم بمانم و بسازم
که اگر افتادم بلند شوم و محکم تر بایستم
آری من هنوزهم همان مسافر تنهای شبم
چه باک که دیوانه ترینم بخوانند وقتی در آزمون حقیقت بازنده نباشم
نه من سنگدل ترین دختر این شهرم و نه مهربانترینش
من خودم هستم
حالا که روزگار با من اینچنین بوده است من محتاط تر شده ام
حالا که امتحان من سخت شده است من سخت گیر تر شده ام
اما این زمان است که مرا می سازد و من با آن زندگی می سازم
تا شاید با زندگی ام عشق بسازم
دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم.
شیشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند.
دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد
منعکس کند. فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام .
کاش می شد سرنوشت را با آرزوهای شیرینم عجین کنم .
دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم .
کاش می شد پرواز کنم ، پروازی بی انتها به ابدیت....
کاش می شد در هجوم بی رحمانه درد، خودم را پیدا کنم.
نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است. بغض کهنه ای
گلویم را می فشارد به گوشه ای پناه می برم

روزگارِ غربت زده ام را نمی پرسی؟
آری. حال من خوب است!
می خوابم... بیدار می شوم... می خوابم و دوباره بیدارم!
می بینی؟ زنده ام هنوز...
بی هیچ لبخندی... زنده ام...
به همین خواب ها و نخوابیدن ها...
هنوز هم خوابت را می بینم.
تا کی می خواهی در خواب هم آسوده ام نگذاری؟...
بس!
پس نمی خواهی حال و روزم را بدانی!
من زنده ام... و تنها...
دیگر اما نمی توانم در حیاط بازی کنم
گل بچینم...
بخندم...
حتی گریه کنم...
حیاتِ غم آلودی است!
اما زنده ام... باری به هر جهت.
ملالی نیست جز دلتنگی و تنهایی و تنهایی
با کمی کابوسِ اضافه.
و همه با تو... همه از تو...
مسافرِ بی برگشتِ لحظه هایِ دورِ من!
تو دیگر نیستی... اما هنوز هم شبها، صبح می شود...
به چه سختی... به چه دلتنگی...خوابش را هم نمی بینی؟!...
عذرم را بپذیر که نخواسته حال و روزم را دانستی!...
ببین!... تمامیِ علایمِ حیات را دارم...
هنوز نمی خواهی بروی؟...
پذیرفته و نپذیرفته بُرو...
می خواهم بخوابم!... دیر است.
بــــــــاران که می آید
گوش به زنگ صدای تو
تــــک تــــــک ترانه های کهنه را
کنار هم می چـــــــــینم
و
همیـــــــشه
به همـــــــین
حقیقت تلخ
می رسم
که تو با من
نیــــــــستی....
در راه عشق ای دل چگونه فریب خوردم .تمام خواب هایم شکست
و نا امید شدم. خوشی از من رو برگردانده و من زندگی را گم کرده ام
و عاشق شدن عجب سزایی در خود دارد .
دیروز او این جا بود ولی حالا دیگر نیست .من چه خواستم و اکنون چه نصیب
من شده؟
تنــــــــــــــــــــهایی ، تنــــــــــــــــــــــــــــهایی و.....
بیا با من ، امروز دیر است و فردا دیرتر....
بیا قبل از تولد گلهای سرخ چشمهایمان را باز کنیم
و شاعر بشویم . اگر چشمان من دوباره متولد شوند
نام خوب تو را به همه یاد خواهند داد
نام تو می تواند جانی دوباره به من ببخشد . می تواند
لباسی از فردا و پس فردا برای امروز من بیاورد.
برایم بخوان ! زیباترین نغمه را بخوان تا دلم در قفس
حسرت نماند.
بخوان تا حصارها و دیوارها به رقص در آیند
آنقدر بخوان تا من تو را صمیمانه پیدا کنم
خستگی های یک عمر را در آوازهای نرم تو میشنوم
دوست دارم درختی باشم که میوه هایم به رنگ تو باشد
با طعم یک شعر بکر عاشقانه
اگر نام تو همیشه با من باشد رویاهایم رنگین تر خواهند شد
نام تو مرا به مشکافه ی قشنگ عشق می برد
بیا اگر نگاه تازه ای به قلب هایمان نیندازیم
حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند
و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه ی لحظه هامان شنا نمی کند
بیا چراغ های مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگهداریم ..
هزار صبح در راه است من میخواهم اولین صبح را
با تو آغاز کنم....
وای به روزی که چشمهایت را از من بگیری،
بی نگاه تو دلم می ماند و دیوارهایش ! آن وقتها که هنوز
مسافر نشده بودی زمزمه هر روزم بودی ، اما با عبور
روزی از روزها
شبی از شبها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم
تا هرچه دورتر بیفتم
تا هرچه دیرتر بیفتم
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه
بیش از آن که می توانستم بروم و بمانم
افتاده باشم و جان داده باشم
همــــــــــــــین.
کاش قلــــبم درد تنهایی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشــــق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سرد عشـــــق را
بی اختیار پیمود و قربانی نداشت.

افسانه چشمان تو غریب است مانند برکه ای ناآرام و در حال
گریز کاش نقاش چیره دستی بودم تا جنگل سبز چشمان تو را به
تصویر می کشیدم.
من التماس نگاهت را با مظلومیت تمام فریاد کردم و هر شب
نوشته های عریانم را در کوچه پس کوچه های خلوت شهر
به دست نسیم صبحگاهی سپردم.هر شب از راز چشمان تو
نوشتم و تو را با قلمم به شهر بت رساندم و دست آخر از نامه
گذشتم .
کاش امشب بغض آسمان با بغض درد آلود من همدرد شود
تا غم از دست دادن تو را با نوای غریبانه ای به اوج فلک برسانم
و چشمان اشکبارم را در عزای بی تو بودن در گورستان تنهایی
سبکبار کنم .
دلم یک همدرد می خواهد قلمم همدرد است اما هرچه می نویسم تو
را فراتر از نوشته هایم می بینم . وای قلمم کم کم میمیرد و من می مانم
و بغضی که در گلو به شیداییم دامن زده است. وقتی نمی آیی و خورشید
بی وفایی چشمانت در پس ابرها غروب می کند غصه می خورم.
شاید تو بیایی اما دردی گریبانگیر سرنوشت من و توست
کاخ کاغذی ما را آب و باد برد.
اول دبستان بودم که نوشتم، آب ، بــــاد ، بــــــاران.....
شادی ام دیدن رویت بود نه نوشته ای که فریبم دهد
من انسان نخستین نیستم که وجودم تشنه تکلم باشد.

قسم به لحظه های انتظار ، به حس زیبای کودکانه و به پاکی نگاهی
معصومانه ، به عشق خبر دادیم که بی غل و غش ، ساده و بی ریا
پای به حریم دلهایمان بگذارد و این بار هم به بهانه همیشگی پنجره
کوچک خوشبختی را بر روی هم گشودیم .
دلهای عاشقمان را به خدایمان سپردیم .به همان مهربان پروردگاری
که یقین دارم هیچ گاه تنهایمان نخواهد گذاشت.